1.3.11

زنان زندگی من


شهرزاد در وبلاگش از زنان زندگیش نوشته و دعوت کرده که ما هم به مناسبت روز جهانی زن از زنان زندگی مان بنویسیم. من می خواهم از زنی بنویسم که هم هست و هم نیست. یک زن که بر پرده سینما متولد شد و بر پرده سینما مرد ، اما می تواند هر کدام از ما باشد!

شام آخر
فیلم از اول با خروج آمبولانس از ویلا شروع می شود که جسد مهین و مانی را که در شب اول ماه عسلشان و توسط ستاره کشته شده اند را خارج می کنند و فریدون جیرانی-کارگردان- این را با تماشاگرش قرارداد می کند که به دیدن فیلم "چه خواهد شد؟" نیامده است بلکه "چگونه اتفاق افتاده است؟" را خواهد دید।



آفاق
تو چه می دانی که تمام این سال ها توی اون اتاق خواب چی گذشته؟
آفاق دایه مهین بوده است و در تمام سال ها ناظر خاموش زندگی این زن.
اوست که تعریف می کند چه گذشته است و چگونه گذشته...

عاشقیت به سبک شرقی
توسلی مردی سنتی و عاشق است. او عاشق مهین شده و با او ازوداج کرده است و احیانا !!!شرط هایی را که قبل از ازدواج قبول کرده است، را نمی تواند زیر پا بگذارد ناچار به زنش اجازه تحصیل و بعد تدریس در دانشگاه را داده است. اما هیچ وقت از تلاشش برای تغییر مهین فروگذار نکرده است.
او حتی به دانشگاه می رود و جلسه سخنرانی او را برهم می زند। به مهین- بعد از طلاق- تهمت می زند که با دانشجویانش رابطه دارد و باعث اخراج او از دانشگاه می شود.



الهی مامان خوشگل من کوفتت بشود!
ستاره- دختر مهین- تمام زندگیش را در کنار مادر بوده اما او را ندیده است। او نمی داند که مهین زندگیش را برای آزادی او گذاشته است. او با آزادی می تواند از عاشق شدن حرف بزند- چیزی که برای مادرش غیرممکن بوده- می تواند دوستش وبرادرش را به خانه دعوت کند.
او مثل تمام جوان تر ها فکر می کند که راه حلی برای مشکل پدر ومادرش دارد وان هم جدایی ست। او نمی فهمد که تمام این سال ها را مادر به خاطر اوست که تحمل کرده و دم برنیاورده است تا به قول خودش دخترش، دختر زنی مطلقه نباشد.
با اصرار اوست که پدر و مادر تن به طلاق می دهند و این آغاز ماجراست.
او عاشق مانی است، او زیبایی، هوش ومهربانی پسر را می بیند اما خودش را نمی بیند.عاشقی او از نوع عاشقی پدرش است که می خواهد آدم ها را توی قالب های خودش جا بدهد. او می خواهد که عشق پسر را بخرد و پیشنهاد می کند که با هم به ایتالیا بروند و ماستری شان را بخوانند.
از نظر او:خوشگل و پولدار که هستم پس نمی تواند من را پس بزند.


منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
"من همین چین و چروک ها را دوست دارم!"
مانی دانشجوی مهین و برادر دوست ستاره، در کودکی مادرش را از دست داده اما پدرش هم پدرش بوده و هم دوستش هست. او عاشق مهین است.
در صحنه سخنرانی مهین در دانشگاه دارد صورت او را نقاشی می کند و همه جزییات صورت شکسته او را می بیند و در صحنه دیگزی مهین به او می گوید: خوب به چین وچروک های صورت من نگاه کن ! ده سال دیگر تو هنوز جوان هستی و من زنی پیر شده ام.
او در تعمیر خانه پدری به اصرار دختر به کمک می آید و به دفتر خاطرات مادر که در واقع پیش نویس کتابی هست دست پیدا می کند و کتاب روح او را می خواند.
او مهین را همانطور که هست دوست دارد، از او می خواهد که خودش باشد همانطوری که هست.

پدر
عروس من می شوی؟
معترف- پدر مانی- پسرش را می شناسد و به بهانه چاپ کتاب خاطرات مهین او را به کتابفروشی اش دعوت می کند. معترف هم سن وسال مهین است و به مهین می گوید که مانی انقدر بزرگ شده است که بفهمد و می تواند به او اعتماد کند و همسر زندگیش بشود.

مهین مشرقی
بانوی شرقی
مهین زندگی و سرنوشتش را پذیرفته است. درست است که درگیری های مدام برای خودش بودن با شوهرش او را به بیماری قلبی کشانده است، اما همه این ها را پذیرفته. اصرار ستاره هست که پدر را وادار به طلاق و مادر را وادار به پذیرش آن می کند.
تا پیش از صحبت کردن با پدر مانی وخواستگاری او برای پسرش، عشق مانی یک عشق زودگذر جوانی ست. اما وقتی پدر پسر به او اطمینان می دهد که پسرش با عقل و احساسش به این نتیجه رسیده است.او این عشق را می پذیرد.

شام اخر قصه زن شرقی ست। قصه زن های دیروز وامروز ایران. من، هم سن وسالهایم در افغانستان را دور از این قصه نمی بینم. اگر چه قانون- نه مذهب- امروزه به کمک ما آمده است تا زندگی انسانی تری داشته باشیم اما عرف و ارزش های حاکم بر جامعه بسیار قوی تر از قانون عمل می کند و گواه من خودسوزی ها ، خشونت های خانوادگی،قتل های ناموسی و شاید!!! داستانی که امروز به صورت سریالی درامده یکی از این داستان ها باشد.
اگربه دنبال راهی برای برون رفت می گردیم، بازگویی با زبان هنر یکی از این راه هاست...

No comments: