24.2.11

سال نو، بی سال نو

اپیزود اول:
فکر می کنم به بیست وچند روز پیش رو که می دوم و می نویسم وامضا می گیرم واز این اتاق به آن اتاق،از دانشگاه به وزارت علوم و ... بعد سال نو نشده باید بپرم و بروم یک جای دیگر وبعد دوباره برگردم...



اپیزود دوم:
بین تمام این ها ایمیل دکتر م را دوباره چک می کنم که در طول این یک سالی که استاد راهنمای من بوده و هی دلداری داده و تشویقم کرده برای ادامه که: خودت را دست کم نگیر! انگار همین امروز دوباره این حرف را زده ودکتر خ که :خوب می نویسی ها! من : تشکر استاد
وبعد دوباره او: ببین خیلی خوب می نویسی ها!
یعنی که من از هر کسی تعریف نمی کنم و ببین جدی می گویم...



اپیزود سوم:
رضا جایزه اصلی جشنواره فجر را برده। مهدی هم جایزه گرفته। دکتر د استاد و راهنمای کار عملی ام جایزه اول بازیگری تیاتر امسال را برده .
به سالن های نمایش مخروبه مان فکر می کنم। به تالار رو باز مرکز فرهنگی شوروی که بچه ها چند روز پیش حرفش را می زدند।به سینماهایی که جایی برای ما ندارند-چند بار که قصد کردم گفتند که جای خانم ها نیست-بعد فکر می کنم خوب که چه؟



اپیزود چهارم یا چیزهایی هست که تو نمی دانی:
محمد برادرم که سال دوم دانشگاه هست ورشته اش هم فنی ست رفته و چهار ساعت توی صف بوده که "جدایی سیمین از نادر" را توی جشنواره ببیند। دو سه تا فیلم خوب دیگر را هم دیده.
خودم را می کشانم دانشگاه: دکتر میم روزهای چهارشنبه نیست و پشت درب اتاقش ساعات ملاقاتش را نوشته است।می دانم اگر بیایم حتما او را می بینم।بعد فکر می کنم به این که پیرمرد به اندازه چند برابر من بدبختی را در کشورش دیده ،انوقت همچنان دارد زندگی می کند। به آدم هایی نگاه می کنم که با وجود ناامیدی ها همچنان سیر عادی زندگی را فراموش نکرده اند.
می روم سینما ویک فیلم کمدی درجه سه می بینم.
بین دانشگاه و گزارش نویسی و جمع کردن گروه و دیدن فامیل خودم را قسمت می کنم।
کارهایی را که باید سروسامان بدهم را لیست می کنم।آدم هایی را که باید ببینم وجاهایی را که باید بروم।
به خواهرزاده هایم فکر می کنم وبرادر زاده ام که چه شور وشوق وعجله ای دارند برای وارد شدن به دنیای بزرگترها।
زندگی همین است دیگر...

No comments: