8.2.11

آن روز ناگزیر...

پشت میز کوچکم می نشینم و لپ تاپم را روشن می کنم و می روم سراغ ایمیل های ضروری که امروز باید جواب داده می شد تا ان پرچم سرخ کنار هر ایمیل هی خودش را توی چشمم نکند.
پر از نیروی تازه ای هستم که از یک جای ناشناس نشسته است در ذهنم!
انگار که اول صبح باشد وشاید هم اول هفته وشاید هم نیرویی که بعد از یک تعطیلات طولانی در جان ادم ذخیره می شود.
ساعت از هفت شام گذشته است ومن لیوان چایم را بدست گرفته ام و می خواهم بنویسم:
پشت میز کوچکم می نشینم و...

No comments: