2.2.11

ما که شکل هم بودیم!

سی و چند نفر آدم که هیچ چیزمان به دیگری نمی رفت. از لهجه های انگلیسی مان تا لباس پوشیدن ها و عادات غذا خوردنمان.

اولین بار شب آخر بود که همه عکس یادگاری می انداختند و یکی از پسرها دستش را دور شانه تو انداخت در یکی ازعکس ها و وقتی نوبت به دوربین تو رسید از او خواهش کردی که دستش را از روی شانه ات بردارد و توضیح دادی در کشورم نمی توانم این عکس را به دیگران نشان بدهم و توضیح دادی که خودت مشکلی با این موضوع نداری اما فرهنگ عمومی اجازه نمی دهد مرد غریبه ای به زنی دست بزند. پسرک عذرخواهی می کرد وتو سعی می کردی توضیح بدهی که کار بدی انجام نداده!

بعد هم شب اخر توی بار بود که فهمیدیم اولین بارت است که پایت را گذاشته ای توی یک بار! و دوباره توضیح این که من هم می خواهم جزیی از این جهان باشم، با اعتقادات خودم! و به اعتقادات تو هم احترام می گذارم!

من و تو شبیه هم بودیم. پرتاب شده بودیم به دنیایی که خیلی کارها جرم و گناه نبود و من و تو برای کنار امدن با آن گیج گیج می زدیم.

حالا تو در میان گرداب انقلاب مصر یک جایی بین تظاهر کنندگان "آزادی" را فریاد می کشی و لبخند می زنی. حالا تو با جوانان کشورت تصمیم گرفته اید که دیکتاتور را سرنگون کنی. من در دفتر کارم نزدیک پارلمان مضحک افغانستان می نشینم و هر روز فیس بوک چک می کنم تا تو برایم بنویسی که حالت خوب است!

اما: حال ما هیچ خوب نیست!!!!

No comments: