23.1.11

دیگری

همین چند شب پیش بود که مهمان داشتم و راضیه خانم نبود و خودم قیمه پختم و کلم پلو و سالاد هم درست کردم. لپه قیمه وا رفت و من برای اولین بار توی عمرم غذا را دست نخورده گذاشتم کنارو نیما را فرستادم برود بیرون کباب بخرد.
همین دیشب بود که هوس غذای بیرون کردیم و بین این همه رستوران و یک ساعت چرخیدن توی شهر زنگ زدم به بچه های کافه خودمان تا برایم همان ساندویچ همیشگی را بگذارند.
همین امروز بود که از دویدن های این طرف وآنطرف برگشتم و سرک که کشیدم توی کافه دیدم همه غریبه نشسته اند توی کافه من و ناهار می خورند و هیچ کدامشان را نمی شناسم که بروم و گپی بزنم. بس که دوستان خودم گرفتار شده اند و نمی بینمشان!
یک ادم دیگری هست که این روزها لپه خورشتم را می سوزاند و سرینا نمی خواهد برود و دوست جدید نمی خواهد. کی پس با من کنار می آید این آدم جدید؟؟؟

No comments: