17.1.11

مشق شب

پله اول را که می روم پایین کمی گرد وخاک بلند می شود وکفش های واکس خورده ام را یک لایه خاک می پوشاند. گام های بعدی را آهسته تر برمی دارم. به پله های پایین تر که می رسم تاریک تر و تاریکتر می شود و من دستهایم را به دیوار می گیرم.
در انتهای پله ها یک در کوچک انتظارم را می کشد. در فلزی زیر زمین زنگ زده است و گوشه های آن خوردگی پیدا کرده اند و رنگ قهوه ای زنگ آهن جای رنگ طوسی ان را گرفته است . کلید را داخل قفل می اندازم و بعد از کمی کلنجار رفتن، قفل با صدای خشکی باز می شود، اما در همچنان در جای خود مانده و باز نمی شود. چند باردر را هل می دهم و بعد در باز می شود و زیر زمین مثل غار سیاهی دهان باز می کند. دوباره چند پله ظاهر می شود و من با پایین رفتن از انها بیشتر در زمین فرو می روم.
پاهایم که به کف زیر زمین می رسد،به بالا نگاه می کنم و یک مکعب سفید وآبی ان بالا دست نیافتنی به نظر می رسد.
کبریت را می کشم، بوی گوگرد می پیچد توی بینی ام و حلقه ای از نور روبرویم را روشن می کند. روبروی من کپه ای ظاهر می شود.
کتابهایی با رنگ های رفته و جلدهای چرمی با لایه ای از خاک قطور گوشه ای روبروی هم انبار شده اند. کنار انها یک صندوق فلزی نیمه باز وجود دارد که تک هایی از یک لباس قدیمی از ان بیرون زده که با خاکی که رویش را پوشانده، تشخیص رنگش غیر ممکن به نظر می رسد.
انگشتم می سوزد و نور خاموش می شود ومن در تاریکی مطلقی فرو می روم.

No comments: