8.1.11

دلم برای کابل تنگ خواهد شد.

این روزها دو تا مهمان تهرانی دارم.

به یاد تمام شب هایی که در پانسیون امیراباد و تجریش با هم طی کردیم و طی خواهیم کرد.

از تمام آن خاطرات تلخ و شیرین فقط خنده های بلند و کشدار مانده است.

یکدفعه توی سکوت تلوزیون تماشا کردن در خانه ما "ن" می گوید: یادت می اید مسوول امور دانشجویان خارجی را...

کافی هست همین را بگوید که تمام آن ها تبدیل بشوند به خاطره های خنده های کشدار...

فکر می کنم چقدر زمان لازم هست تا همین هابشوند چیزهایی که نخواهیم به یادشان بیاوریم.

چقدر زمان لازم هست تا دوستی هایی این چنینی تبدیل شوند به آشنایی های مختصر بدون خاطره!!!

دیشب "ن" گفت: می دانم وقتی که برگردم تهران دلم برای کابل تنگ خواهد شد.

No comments: