4.1.11

روز روشن رویا می بینم

رزا می گفت: یک خانه دوبلکس می خواهم از این ها که پله های مارپیچشان از وسط پذیرایی شروع می شود ومی رود تا طبقه دوم.
من می گفتم: خسته شدم از این همه آدمی که دوازده ماه سال گله و شکاین دارند از همه چیز و همه کس و مخصوصا خود خدا. می گفتم می شود یک روز بروم گم شوم از بین این مردم و بروم جایی که کسی سراغم را نگیرد ... حتی اگر یک روز باشد.
فقط زمان کافی ست تا پی ببریم به کوچکی رویاهایمان... آنقدر کوچک که نمی شود اسمش را حتی آرزو گذاشت تا رویا.
راستی
تو هنوز رویاهایت را داری؟

1 comment:

A Writer from Kabul said...

فکر می کنم هنوز دارمشان!