13.8.08

Dear Robina Jan,

I really proud of you




I am so busy these days,and I do not have Farsi font in this computer.
Just injoy this picture than, I will come back,not soon!!!

8 comments:

pcso lotto said...

To the owner of this blog, how far youve come?You were a great blogger.

sweepstake lotto said...

Gomen kudasai.

philippine lotto said...

This blog could be more exciting if you can create another topic that everyone can relate on.

حبیب پیمان said...

سلام دختر ورسی گرامی!

به تازگی وبلاگت را دیده ام، کوشش کردم آدرس ایملت را در گوشه و کنار وبلاگت بیابم، نیافتم.

موفق باشید!

Anonymous said...

حمله انتحاری به هوتل کابل سرينا






من دارم توی اتاق لباس اتو می زنم ونیما هم لباس های کثیف را می اندازد توی لباسشویی.می روم توی آشپزخانه که نیما می گوید: دیشب دکتر وخانمش توی هتل سرینا بوده اند!


شوخی می کنی؟!


: نه ،جدی می گم.


حالشان خوب است؟


: آره،فقط مثل اینکه خانمش خیلی ترسیده بوده،یک زنگی بزن وحالش را بپرس.


- می شود امشب برویم یک سری بهشان بزنیم؟


سرش را به علامت تایید تکان می دهد.


ساعت از هشت شب گذشته که پیاده راه می افتیم به طرف کارته چهار و بعد از پانزده دقیقه پیاده روی توی یکی ازقشنگ ترین وآرام ترین برف های زندگیم می رسیم.






*


سه ونیم ساعت توی زیر زمین طبقه دوم سرینا بودبم، با وزیر خارجه نروی ، داکتر سیما ثمر وتعدادی دیگر از مهمانان هتل هم بودند.


دوساعت اول نمی دانستیم که چه چیزی بیرون جریان دارد ،هر از چند گاهی صدای انفجار وبعد شلیک شنیده می شد، یک ساعت ونیم بعد هم کسی خبری از ما نگرفت اما می دانستیم که اوضاع تا حدودی عادی شده است.






ما داخل کافی شاپ بودیم که اول صدای تیر اندازی وبعد هم انفجار آمد.دکتر حتی وقت نکرد لپ تاپش را خاموش کند ،همه مان دویدیم.مردی که جلوتر از من می دوید زخمی شد وبلافاصله بعد از رسیدن به زیر زمین بیهوش شد.


دختر پیش خدمت هتل کنترلش را از دست داده بود ،فقط وقتی آرام شد که همکار مردش محکم او را در آغوش گرفت واجازه هر حرکتی را از او صلب کرد.


داکتر سیما ثمر آرام بود ،می گفت در دوره جهاد حد اقل دشمنانمان را می شناختیم ولی این روزهاحتی امکان دفاع هم نداری !


خانمی که همراه وزیر خارجه نروی بود به شدت گریه می کرد چرا که یکی از همراهانشان تیر خورده بود وسرنوشتش معلوم نبود.


آن آقایی که همیشه جلوی در می ایسناد وخوش آمد می گفت پاک قاطی کرده بود چرا که وقت انفجار، پای یک انسان خورده بود به پشتش وشوکه اش کرده بود.هر آن منتظر بودم که از تنها در زیر زمین یک عده آدم مسلح داخل شوند وما را به گلوله ببندند وهر چه می گذشت وحشتمان بیشتر می شد.


بعد ار آرام شدن اوضاع هر کشوری برای بردن تبعه هایشان که در هوتل بودند می آمد، از سفارت امریکا و....از دفتر ریاست جمهوری امدند برای خارج کردن افغان ها،فقط من ودکتر بودیم.


وقت خارج شدن بود که تازه فهمیدم چه مسیری را طی کردم ،وقت آمدن اصلا متوجه پله ها ورفتن دو طبقه به زیر زمین نشده بودم.در لابی هوتل جایی خون غلیظی به دیوار پاشیده شده بود.شیشه ها شکسته بود وچند صد سرباز افغان وخارجی بیرون ایستاده بودند.اجازه بردن موترمان به ما داده نشد.






درست چند قدم آنطرف تر از هوتل زندگی همچنان جریان داشت ....






*


وقتی ساعت از ده شب هم گذشته است ،راه می افتیم طرف خانه . باریدن برف قطع شده است .منظره شگفت انگیزی است.


من دارم به سوال پری فکر می کنم که اگر روزی من هم در یکی از این حملات آسیب ببینم آیا باز هم حاضرم به زندگیم در کابل ادامه بدهم؟


خانم دکتر گفت که نظرش بر ادامه زندگی در افغانستان تغییری نکرده است.


من جوابی ندادم...

این گذارش از طرف دختر ورسی بوده یعنی خودت استی یا کسی دیگری.. امکان داره جواب مارا مرحمت فرمایی...

حبیب said...

انرژی نوشتن برایت زیادتر بادا

Anonymous said...

Some Comments!!
1. these days no >nowadays
2.phont no > Font
3.This Picture no > this Picture
4.. back,Not soon no>..back, Not soon.
برای فارسی نوشتی راه ساده تری هست بروبه یکی از وبلاگهای همین دوستانت توی بلاگفا یا پرشین بلاگ. توی قسمت نظرات تا دلت میخواد بدون داشتن فونت فارسی بنویس و مطابق همیشه کاپی کن بذار توی وبلاگت
عکس قشنگی بود تمام مراسم افتتاحیه رو به این امید نگاه کردم که بتونم این صحنه رو دوباره ببینم ولی مثل اینکه برای چینیها این مهم نبود که کم تعداد ترین شرکت کننده گان المپیک از افغانستان بودند!!!.
موفق باشی
" همیشگی"

رضا زاهدی said...

با نظر همیشگی کاملا موافقم، خارجکی بلد نیستی مجبوری آخه ...!
کل مراسم المپیک رو تو جعبه جادویی سیاه و سفیدمون با باتری موتر دیدم به امید اینکه تیم و پرچم افغانستان رو ببینم...
کرزی بی بخار رو هم دیدم!


المپیک بدون محبوبه احدیار:
http://kabulpress.org/my/spip.php?article2105