10.8.08

گاهی وقت ها آدم ها در زندگی یکدفعه یک تصمیمی می گیرند.
مثلا می خواهند شغل عوض کنند ،فردای همان روز - بدون این که فکرت را به کسی گفته باشی- یک نفر پیدا می شود که شغل خوبی را پیشنهاد می کند.
اسمش را چه بگذاریم،تصادف یا هماهنگی تقدیر با آدم ها؟؟؟

در طول چند روز گذشته دو تا خانم محترم بدون برنامه ریزی قبلی من را بردند رستوران صوفی. با کمال تاسف دیدم که دیگر صوفی رستوران محبوب من نیست،حتی با وجود پیرمرد که برای دادن گل دنبالم هم آمد!!!!
همه چیز به نظرم کهنه وچیپ آمد!!!

پ ن: اگر روز شنبه بعد از ظهر از شهر نو و چهار راهی انصاری وترابازخان و کلوله پشته وچهار راهی ترافیک و... سه تا خانم یکی محجبه ودو تای دیگر نیمه محجبه ویکی با موهای زرد با یک کرولای قررررمز با یک راننده عصبانی را دیدید ما (من وش وک) بودیم که داشتیم برای خانه جدید ک فرش و تخت وخرت وپرت می خریدیم!!!!!

هنوز بزرگترین تفریح من گشتن توی فروشگاه ها با دختر هاست!!!!!

5 comments:

hamid said...

سلام ورسی!
امروز به این فکر افتادم که من اصلا چطور با وبلاگ شما آشنا شدم؟ چیزی یادم نیومد. بعد رفتم سراغ لیست وبلاگهایی که یه زمانی میخوندم و یادم اومد پارسال همین موفع ها nightly.blogspot یه یادداشت از شما گذاشته بود در وبلاگش و من دیدم چه قشنگ احساس یه مهاجر افغان رو که از ایران برگشته به افغانستان رو بیان کردی و علاقمند شدم به نوشته هایت در وبلاگت!
من نایتلی رو از وقتی با رضا دقتی در دفتر آینه میپرید یادم میاد.اونجا هم که درش تخته شد و چند وقت پیش با خبر شدم رضا آینه رو فروخت به چند تا هندی و رفت که بیزینسش رو یه جای دیگه شروع کنه! انگار دیگه در افغانستان توی کارای فرهنگی نون نمونده! بعضی آدما خوب راه نون در آوردن رو بلدن...
یادش به خیر به عشق مدیا و فرهنگ تا نصفه شب اضافه سر کار بودیم بدون اضافه کاری با کمترین دستمزد. اون وقت رضا و دوستان فرانسویش چه بیزینسی که به هم نزده بودند!
وقتی آینه بسته شد انگاری یه روزنه امید ما رو بستند، مایی که نمیدونستیم پشت پرده چه خبره.
یادش به خیر بر و بچ عکاسی، ویدیو، موبایل سینما و مجله ها، مخصوصا مجله پرواز

راستی به خاطر برادرم خیلی ممنون از لطف شما و همسر محترمتون، امیدوارم بتونیم روزی جبران کنیم.

شاد باشید و سربلند

دیروزی said...

سلام همشهری، خوبی؟
فکر کردم که دیگه نمی خوای بنویسی و یا می خوای بری، میدونی وقتی این گونه لینکها را توی وبلاگت میزاری و یا مطالبی که نشان از رفتن رفتن از اینجا را نشان میده، اون وقت دیگه آدم حس می کنه که دنیا برای مردم ما به آخر رسیده، شاید برای این مردم دنیا به آخر رسیده، اما وقتی آدم توی وبلاگ تو این مطالب را می خواند، زودتر به آخر میرسه. یه کم به خودت و کسان دیگری که مطالب تو را می خواند امید بده.
راستی در مورد مطلبی که نوشتی و اینکه آدم وقتی می خواد شغلشو عوض کنه و بعد این اتفاق میفته، این از نظر علمی کاملا ثابت شده که آدم هرچیزی را که بخواهد اتفاق میفته.
در این مورد اگر خواستی مدارک علمی زیاد در دست است. حتما برات جالب است.
یک خواهش، امکان دارد که آدرس وبلاگ منو از نظرات نوشته قبلیت برداری؟ آخه اشتباهی فرستادم اینجا.
تشکر

نسیم فکرت said...

دختر ورسی!
من چه گناهی کردم؟؟؟؟

:(

Anonymous said...

تضاد تفارق و اندیشه
سلسله هنجارها و چالشها
گویی همین تو نبودی که در سه پست قبلی دم از پس گردنی میزدی
گویی همین تو نبودی که دیگر برایت گردش و شوق خرید و گشت و گذار در بازار مکاره سرگرمی حساب نمیشد.
ما را چه شده
فراموشی خودخواسته؟
یا نفرین و انتقام از آینده؟

"همیشگی"

شناشیر said...

عکسهای بیشتری در فتوبلاگتان بگذارید