24.7.08

او خانم وقتی که می ری، همه دنیای مه میره

طاقت وحوصله و،تاب وتوانای مه میره

(باصدای احسان امان-او خانم)


گوش کنید!

ببینید!


آن وقت ها که زیاد دور نبود ومن وبهاره همکار ودوست بودیم.آز آن دوستی هایی که فقط توی کتاب ها می شود نشانشان را پیدا کرد.
هر از چند گاهی یک دفعه سر وکله اش توی اتاق من در منزل دوم پیدایش می شد که فلش مموری در دست می آمد واهنگی را که به قول خودش تازه کشف کرده بود را به من می داد که با صدای بلند پخش کنم.بعد ان را تقدیم می کرد به من!!!
پسرها تعجب می کردند از آن همه صمیمیتی که بین ما بود- چقدر شاد بودیم آن روزها!
امروز که از آن سر دنیا آن لاین می شود حتی اگر صدایش را نشنوم.بین کلماتی که تایپ می شوند بوی دلتنگی اش را می شنوم ومی دانم که او هم بوی دلتنگی من را!!!

این آهنگ را به رسم خودش برای او وبرای آن دختر دایکندی بی معرفت می گذارم که او هم دور شده است... دور...

5 comments:

علی هزاره said...

سلام

اولین بار است که به وبلاگ تان سر می زنم. بازهم خواهم آمد و مطالب تان را خواهم خواند. راستی در باره ای خود تان چقدر کم نوشته اید.

رضا said...

هر صدایی برای هر شخصی می تونه حامل خیلی خاطرات تلخ و شیرین باشه، حتی صدای قیژژژژژ وحشتناک کشیدن ناخن بلند انگشت روی یک تکه آهن! D:

Anonymous said...

این سمپاتی ها کی تموم میشه؟!!
یک نگاه به آرشیو مطالب بکن از هر 10 تای اون 1-2 تا مربوط به دلتنگی برای رفتن و افسوس موندنه. فکر نمیکنی کمی داری زیاده روی میکنی؟چرافکرمیکنی و این فکر رو تلقین میکنی که باید رفت باید واداد باید دل رو به دریا داد. تا کی باید منتظر دیگران باشیم که بیان و بذر امید و مسئولیت رو توی دلمون بکارن
منطقی باشیم خوب است.

"همیشگی"

Anonymous said...

دختر دایکندی بلیبور تو شونه...او مسکین همی اطرافه ولی شما زیرچپلقتانه سیل نموکونین... :)

جانت جور باشه خواهر مغولم...


ولی خودمونیم...نمی دونی چقد حالم می کنم یادم می کنی...

دمت گرم...زت زیاد... :)

مظفری said...

سلام به ناشناس و ناشناسهایی با این فکر و ایده. سلام به صاحب وبلاگ.از تلاش و فعالیتت خوشم میاد اینکه هرروز می نویسی و آپدیت هستی. من ناشناس و فکر ناشناس را می ستایم. و اما به تو دختر: تو، من، ما با این موقعیت و جایگاهایی که داریم، اگر این روحیه و این فکر را شب سیاه بودن و تاریکی را در این جا و بر سر این شهر و کشور بپاشیم، آیا امید و رضایت به سراغ این مردم خواهد آمد؟ آیا با رفتن تو، من، ما و ... وضع این مردم و ما بهتر می شود؟ حالا که هستیم و حالا که زندگی می کنیم. چرا رنگ دوستیهایی را که وجود دارد، پهنتر نبینیم، چرا لبخندی بر لبان یتیمی که همه چیزش را، هستی اش را در اینجا داده و بالهای پروازش دیگر هرگز برای پریدن ترمیم نمی شود، با رنگ امیدی برای ماندن، امیدی برای بودن در کنارش، ننشانیم؟ آیا امید به بهتر شدن، نقش لبخندی بر چهره بستن،قطره اشکی را پاک کردن، از من و تو نمی آید؟ برای او که همه هستیش را داده است؟ او هم می داند و ما هم می دانیم. که این جا چه وضعی دارد و چگونه است. اما این مهم نیست. مهم این است که ما چگونه فکر می کنیم و چگونه این فکر در ما تبلور می کند. خنده و شادی(هرچند دروغین) یا یأس و ناامیدی.
وقتی وبلاگ تو را باز می کنم، با اینکه تو را ندیدم، اما چهرات را با نوشته هایت ترسیم می کنم، فردی شکسته و رنجور، با چهره درهم و اخمو. این چهره را از روی نوشته هایت می بینم. اگر این طور هستی، کمی آرایش کن. اگر نیستی، چهره واقعیت را نشان بده. امید بده. رنگ لبخند را شادتر و وسعتش را بیشتر کن.
هموطن لبخند را همگانی کن.
هموطن شادی را همیشگی کن.
شاد شاد باشی
خدا حافظ