14.7.08

اقای بنت گفت : لیز عزیزم! عصبانی هستی؟ تو هیچ وقت از این مرد- دارسی - خوشت نمی آمد؟ اوخیلی ثروتمند است، اما این تو را خوشحال می کند؟ ما همگی می دانیم که اومرد مغرور وناخوشایندی است!

آقای بنت سکوت کرد ودید که چشمان الیزابت پر از اشک شد.
- -من دوستش دارم،او هم مرا دوست دارد.شما واقعا او را نمی شناسید.شما نمی دانید که با این طور صحبت کردن راجع به او چقدر مرا ناراحت می کنید!


غرور وتعصب-جین آستین


پ ن: همینجوری...

3 comments:

شاباحی خانوم said...

RTLدیشب فیلمش را نشان داد. جوانک بودم که کتابش را خوانده بودم. خیلی دوست داشتم فیلمش را ببینم. اما متاسفانه نشد.

Anonymous said...

salams Masuma Ibrahimi. i am very glad to see you writing your thoughts and feelings in your blog. its great to see females getting out of the traditional afghan shells and engaging in modern activites. as you are in kabul and work for the American University (if i am not wrong) i just wanted to ask you about the number students and employees in the university and how many of them are hazaras.

many thanks
ali.

ali bakhshi said...

ba salam
mishe ye kam bishtar 2zih bedin raje be in neweshta2n
kheili sangine
tanx