1.7.08

یکی از لذت های زندگی من بازخوانی رمان های قدیمی ست.کتابهایی را که در دوره مکتب از دوستان ویا کتابخانه به امانت می گرفتم- اگر چه خواندن در خانه ما هیچ وقت تجملی نبوده،به واسطه روزنامه هایی که پدر به خانه می اورد وبعد می شد هر صفحه اش را از جایی پیدا کرد-اما کتاب به خاطر پولی که صرف ان می شد چیز مقدسی بود که می بایست صبر می کردیم تا با پول کمی که داریم بهترین را بخریم تا مبادا بعد از خریدن یک کتاب متوسط یا بد پشیمان شویم-کتابها قبل ازانکه به خانه برسد درست زیر نیمکت آخر باز می شد وخوانده می شد.بسیار اتفاق افتاده بود که کتابی را که هم صنفی (همکلاسی)برای دیگری آورده بود تا ساعت اخر به امانت می گرفتم وزیر همان نیمکت آخر به اتمام می رساندم.
بازخوانی ان رمان ها برای این است که ببینم آیا همان احساسی را که آن وقت ها با خواندن ترس آلود زیر نیمکتی به من دست می داد باز هم دارم یا نظرم نسبت به ان رمانها تغییر کرده است.
در واقع می خواهم ببینم آن دختر مکتبی هنوز همان چیزها هیجان زده اش می کند یا نه؟همان چیزها او را به نفرت وا می دارد یانه؟
تعدادی از کتابهایی که آن سالها خواندم را بازخوانی کرده ام ودر کمال شگفتی می بینم که احساس من نسبت به آن آدم ها همان است که بود، فقط این است که این روزها به جای اینکه خودم را جای قهرمان اصلی بگذارم جای نویسنده می گذارم و این باعث می شود دید دیگری به داستان داشته باشم .به طور مثال به جای اینکه سرنوشت محتومی را که نویسنده در نظر بگیرد را قبول کنم با خودم فکر می کنم این عیر واقعی ست. چون این شخصیت این خصوصیات را دارد نمی تواند این طور عمل کرده باشد و...
از این نظرشاید در رمان خوانی جلو رفته باشم اما کماکان سلیقه ام راجع به آنها تغیری نکرده است.

پ ن: کسی می داند که چطور می شود رمان "چشم هایش" بزرگ علوی را در کابل پیدا کرد؟
پ ن2: وقتی خودم معلم شدم فهمیدم که من خیلی آدم زرنگی نبوده ام که هیچ وقت هنگام کتاب خواندن گیر نیافتاده ام،بلکه این معلم ها بودند که این کار من را نادیده می گرفتند،شاید چون من شاگرد زرنگی بودم وهمیشه بین اول تا پنجم بودم وشاید هم به دلایل دیگر
پ ن3: مصاحبه صدیق برمک با رادیو زمانه.