24.6.08

این روزها گاهی به این فکر می کنم که دیدن شش قسمت ویا بیشتر یک سریال در یک شب وآن هم چند شب پشت سر هم جزو اعتیاد محسوب می شود یانه؟

دوم اینکه: باباهه پرسید خوب رابطه ات با مریسا(دوست دخترش) چطوره؟
پسره میگه : دیگه ما با هم دوست دختر ودوست پسر نیستیم!
باباهه می گه: نه خیر ،شماها هیچ وقت دوست معمولی نبودید.

سوم اینکه: هی ،سلام! -با لحن مریسا وقتی که می خواهند ادای دوست های معمولی را در بیاورند.

2 comments:

محمد ظاهر نظری said...

معصومه جان سلام
از اینکه به وبلاگ حقیر سری می زنی، جهانی سپاس، منهم از هفته گذشته تاکنون از خوانندگان مطالب شما هستم.
وبلاگ من مدیون گفته ها، توصیه ها و انتقال تجربیات شما و دیگر دوستان کانون است، خلاصه نویسی را مدیون مستقیم شما هستم.
کابل آمدم اما وقتم بسیار فشرده بود، ان شاءالله دفعات دیگر.

Anonymous said...

سلام بردخترزیبائی ورسی!
امروز ناخواسته این طرف وانطرف به وبلاگ های هموطنان سرمی زدم که ناگاه ازلینگ های یکی ازدوستان وبلاگ زیبای شمارا یافتم.خصوصاگذاشتن چند تصویرزیبا ازدیاروزادگاهم بامیان باستان مرا مجذوب خودساخت.بنا صمیمانه تشکرنموده وموفقیت های روزافزون شمارا خواهانم.
درضمن اخرین نوشته شمارا درباره تقدم خلقت زن برمرد نیز خواندم.خوشحالم که فیلسوف هم هستید.