22.6.08

امروز قرار نبود که پستی داشته باشم،از آنجا که تمام قبل از ظهر من در کارگاه اموزشی نرم افزار جدید بخش پذیرش گذشت وناهار هم دوساعت تمام بیرون از دانشگاه بودیم -به مناسبت رفتن این رییس هندی نازنینم رفتیم اینتر کانتینانتال- اگر نمی گفتم می مردم! خلاصه من وجدان کاری ام درد گرفت ونشستم کار کنم که این نرم افزار بخش مالی باز،بازی در اورد ومن را گذاشت سر کار .من هم زنگ زده ام به بخش آی تی تا بیایند ببینند چه مرگش هست.
این روزها دارم داستان زندگی سهروردی را می خوانم وسریالO.C را می بینم
خوب اگر در این چند روزه دیدید که بواسطه خواندن این کتاب "عرفان "خونم بالا رفت زیاد تعجب نکنید،خودم خوب می شوم.


پ ن: نداریم!

3 comments:

Anonymous said...

az man age mishnawi, OC ro bi khiyal sho, boro "Prison Break" ro tamasha kon ya "24" ro
OC faghat baraye taghwiyate zabane english khoobe, agar na dastanesh chandan jalebe tavajjoh nist w akheili kelishehi hast wa bi hayajan

Anonymous said...

سلام
شعر سپید پایانی پست قبلی یکی از اون مسکنهای آخر شب بود که کلی به ادم میچسبه.قشنگ بود, سفر بخیر .ای کاش تموم سفرها رو اول از خود شروع میکردیم.
OC رو بر خلاف دوست قبلی توصیه میکنم چون علیرغم میلم کمی میل به فیمینیستی میزنه. داستان زیبای زندگی چند خانواده یهودی که خواسته و یا نخواسته نقش فرزند بزرگ خانواده محور تمام داستانه ولی تا انتهای 48 قسمت آدم متوجه این موضوع نمیشه.
شاد باشید
"همیشگی"

Anonymous said...

و اگر به عرفان روي آوردي و اگر عرفان در زندگيت تاثير گذارد يقينا كه عارف زميني؟ خواهي بود.
راستي سفرنامه باميان را خواندم زيبا نوشته بودي و پر از حس نوستالوژياي كه خاص انسان‌هاي ويژه‌اي چون شما است.
اين را به دليلي گفتم كه ياداشت‌هاي يك سطري شما حتا چيزهاي را در خود نهان دارد كه اگر واكاوي شوند جهاني از مفهوم بار آن‌ها است. هرچند كه در روزان اول آشنايي با وبلاك و نوشته‌هاي شما متوجه آن نبودم...