21.6.08




بخش پنجم وپایانی سفرنامه بامیان
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی جه بلند...

آخرین روز کارگاه است.با صدای زنگ تلفن- نسیم زنگ زده است از خواب می خیزم ،ساعت از هفت گذشته بدون اینکه صبحانه بخوریم به راه می افتیم. پاهایم به خاطر پیاده روی های این چند روزه حسابی درد می کند وراه رفتن را برای من دشوار می کند. از میان دشت ها می گذریم وبه محل کارگاه می رسیم. چون تعداد شرکت کننده ها زیاد است آنها را به دو گروه تقسیم کرده ایم.تعدادی از ساعت هشت تا ده د تعدادی دیگر از ساعت ده تا دوازده برای تکمیل کار عملی شان می آیند.بعد ازظهر باید بروم خرید. خسته ام ... خسته ...
ایستادن هم خسته ام می کند.بالاخره کارگاه تمام می شود ومن خودم را روی نیمکت راهروی کارگاه رها می کنم.شرکت کننده ها یکی یکی از برابرم می گذرند.خداحافظی می کنند ومی روند.
به فکر برگشتن به خانه بتول هستم.فکر پیاده برگشتن آزارم می دهد،پاهایم درد می کند ومی دانم برای خرید بعدازظهر هم باید آماده پیاده روی باشم ..
آقای مومنی مثل نجات دهنده ای به نسیم زنگ می زند وما را برمی گرداند.دختر نازنینش نگار جان وخانمش هم همراهمان می آیند.ناهار را می خوریم بعد میوه وصحبت های دوستانه ای که گل می اندازد.
ساعت چهار می رویم بازار برای خرید ومن می خواهم نمد بخرم برای دوستی اما سایزی را که می خواهم پیدا نمی کنم.قوروت می خرم ویک شال دست دوز هزارگی که عاشقش می شوم در اولین نگاه ،بعد می رویم سیلک رود و عبدا... یکی از بچه های کارگاه راهنمایمان می شود تا فروشگاه را نشانمان بدهد.من یک شال برای مادر نیما می خرم چون دیروزروز مادر بوده است ومن هدیه ای برایش نگرفته ام. در آخرین لحظات نسیم هم به ما می پیوندد وما می رویم به مرکز میراث فرهنگی بامیان که درست روی تپه ای روبروی بوداهاست. شاختمانی که با وجود هزینه هنگفتی که صرف آن شده است مثل یک شکل کانکریتی بی هویت بالا رفته است. خانم عطایی از ناهمربانی هایی که با فرهنگ وتاریخ این مردم می شود صحبت می کند. محل گذشتن جاده ابریشم را نشانم می دهد ومتاسف است برای بامیان وفرهنگ وتاریخی که همه می خواهند به فراموشی بسپارند وشهری تاریخی که مردمش روی گنج هایش کچالو می کارند وقلب من که بارها در این شهری -که دیگر شهر نیست- فشرده می شود.
برمی گردیم به خانه بتول ومهدی جان تا باز مهمانشان باشیم.جف صبح امروز به سمت کابل حرکت کرده ست.
آقای مومنی وخانمش هم قرار است که بعد از شام به ما بپیوندند.می آیند ومی روند، شام می خوریم ومی خوابیم!



بخش پایانی


دلم گرفنه
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
ورنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دشت های عجیبی واسب ،یادت هست،
سپید بود ومثل واژه پاکی ،سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد.
وبعد،غربت رنگین غریه های سر راه.
وبعد تونل ها .
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
وهیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شانه نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی ،که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا ار هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
وفکر می کنم این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.

ساعت حرکت به طرف کابل دو صبح است. ساعت یک ونیم با صدای زنگ موبایل بتول بیدارمی شوم ووسایلم را جمع می کنم. تا روشن شدن هوا داخل موتر خوابم نمی برد.چراغ موتر فقط فاصله چند متری را روشن می کند ودر تاریکی به پیش می رود.ساعت ازچهار گذشته که جایی برای نماز توقف می کند وبعد دوباره به راه می افتیم. می خوابم وبیدار که می شوم پنج صبح است. به حساب من باید یازده برسیم کابل اما عملا دو بار تایر موتر پنچر می شود ،بار اول درایورتایر زاپاس دارد اما بار دوم بیشتر از نیم ساعت کنار جاده منتظر می شویم تا درایور های دیگری را پیدا کند تا تایر دبگری قرض بگیرد. ساعت یک ونیم می رسیم کابل.نزدیک خوشحال خان پیاده می شوم وتاکسی می گیرم. به خانه که می رسم وکلید را می اندازم و وارد می شوم،ودوش می گیرم وبعد روبروی تلوزیون دراز می کشم وکانال محبوبم پی ام سی را می گیرم و... دوباره زندگی در مسیر معمولش هست که مرا با خود می برد.



بعد نوشت
حرف های ناگفته این سفر می ماند برای روزی که روزش باشد ومجالی برای گفتن!!!!:

1 comment:

علی said...

سلام

امیدوارم کارگاه وبلاگ نویسی در مزار هم دایر بشود و ما هم به دیدار شما نائل اییم.

آسمان مال تو باد و زمین هم