19.6.08












سفرنامه بامیان- بخش چهارم



نسبم شاید
برسد به گیاهی در هند
به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید
به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
سهراب سپهری- صدای پای آب


کارگاه قرار است ساعت هشت شروع شود.من ساعت شش ونیم از خواب می خیزم.مریم رفته است. با شگفتی می بینم که جف هم مثل نسیم وآقای صادقی شب را در محل اینترنت کلپ- کارگاه- به صبح رسانده است واز این کار پشیمان به نظر نمی رسید.ساعت نه کارگاه با صحبت های آقای صادقی شروع می شود وبعد ازآن جف صحبت می کند اول نسیم ترجمه همزمان را شروع می کند ودر اواسط آن را به من واگزار می کند.به خوبی از عهده اش برمی آیم.
نسیم بخش عملی را شروع می کند ومن هم دربین شرکت کنندگان به آنها کمک می کردم.با وجود سرعت اینترنت وتعداد کم کامپیوترها ،نسیم برای کار عملی فردا همه را به دو گروه تقسیم می کند تا در دو زمان با آنها کار عملی را پیش ببریم!
بعد از کارگاه به خانه یکی از دوستان می رویم.خانم رضایی در شفاخانه بامیان سر قابله است وفعالیت های اجتماعی زیادی دارد و مدرس کورس سواد آموزی ورییس شورای محلی. با قورمه سبزی از ما پذیرایی می شود وجالب اینجاست که جف به سختی می تواند روی زمین بنشیند.
اواز ودمبوره هزارگی- که پسر خانم رضایی اجرا می کند- باز آن بغص را در من که چند روزیست دم فروبسته زنده می کند ویک بار دیگر هم آن بالا بالای سر بودای کوچک تر-شمامه- انجا که جف می پرسد به چه فکر می کنی؟
می گویم :سعی می کنم باور کنم که پدران ما اینجا در این شهر –که دیگر نیست- با این قدمت وفرهنگ زندگی می کرده اند و من تا امروز نمی دانستم وکوشش می کنم که از خودم نا امید نباشم!!!
بعد به دیدن چهل ستون می رویم. غاری ساخته دست بشر با ستون های متعدد که هنوز در وزارت فرهنگ ثبت نشده است و راهنمای ما تا عمق 500 متری رفته است اما به انتهایش نرسیده است. عجیب ، وهم آلود وغم انگیز است...، راهنمای ما آقای مومنی است که در دو زمان متفاوت در جایی با هم همکار بوده ایم و در میراث فرهنگی بامیان کار می کند وخانمش –خانم عطایی- که رییس کمیسیون مستقل انتخابات بامیان است همراه دخترشان میزبان ها وراهنمای ما در این گردش هستند.بت های بودا در برابرمان است.از پله ها بالا می رویم. راهنمای ما توضیح می دهد که صورت های نقاشی شده در مغاره ها را از بین برده اندو مخصوصا چشم ها وبینی ها واین که صورت های بودا ها در دوره عبد الرحمان خان تراشیده شده اند.
راجع به احساسم برای بتول می گویم که از روزی که وارد شده ام نگاه های بودا را بر شانه های خود احساس می کنم که با آرامش در من می نگرد.احساس نمی کنم آنها در آنجا نیستند. بی اغراق برای من هستند،هنوز همانجایند واز آن بالا به من نگاه می کنند!!!!
مهدی از سهیلا می گوید که بیست دقیقه تمام بالای سر بوداها که رسیده است گریسته است،با خودم فکر می کنم ،حق داشته است!!!
وقتی که پایین می رسم روی زمین می نشینم ،دیگر نمی توانم ادامه دهم. خستگی نیست وهست. بیشتر شوک است .اینکه باید بنشینم وکمی فکر کنم. چند دقیقه می نشینیم همه متوقف می شوند وبعد به راه می افتیم.
شب که برمی گردیم پشت در می مانیم. کلید پیش مهدی مانده است. مدتی توی حیاط در ایوان می نشینیم واخر سر خانم صاحبخانه ما را برای خوردن چای به داخل می برود وقصه خودش را می گوید.
پیدا کردن این همه دوست مرا متعجب کرده است. آدم هایی که تو را می پذیرند بدون آنکه تو را بشناسند .
نیما زنگ می زند ودوباره خبرهای بد کابل را می رساند، می دانم که به این خاطر است که من هم باخبر باشم که انجا چه چیز درجریان است وبعد گله مند نباشم که چرا من در جریان نبودم. به هر حال شام می خوریم ومن می خوابم. دلم برای خانه ام، برای ساعت های تنهایی ام وبرای همخانه ام تنگ شده است .آن بوداها هنوز هم دارند مرا نگاه می کنند،حتی در این تاریکی!!!!

9 comments:

دختر ورسی said...

الو یک دو سه امتحان می کنیم!!!!
این کامنت دانی کار می کند!!!!

Anonymous said...

سلام
تو رفتیگیهای نوشتارت زیاد شده.شاید برای اینه که هیچ وقت این همه دنباله دار ننوشته بودی.ولی روی هم رفته برای من یک چیز داشت و اون اینکه از این ذهنیت بیام بیرون که بامیان هنوز شهریست که بالاترین مدل ماشینش ساخت 1965 و مردمانش هنوز وقتی یک غریبه میبینن اونو تا دم در دستشویی هم بدرقه میکنن!!!. گناه من نیست خیلیها مثل من فکر میکنن . آخرین کتابی مستندی که در مورد بامیان خوندم به سال 68 برمیگرده.تبیین عادی بودن دلتنگیهای به قول تو همخونه ها نکته قشنگی بود که دیدم هر چند هنوز جامعه ما به این مرحله نرسیده.
موفق باشی
"همیشگی"

کورش said...

در پاسخ به نوشته و کامنتی که در بالا درج شده عرض کنم که: کسی حق ندارد به فرهنگ مردم خونگرم و سنتی بامیان توهین کند. این عشقی است ستودنی که مردمانی خونگرم و مهمانواز دارد. ماشین آخرین سیستم هم مردم آن لازم ندارند بلکه آنها طبیعت بکری دارند که بی ام دبلیو و بنز و ولوو و ... ندارند.بهتره مثبت تر ببینم و سعی در ارتقا دانش مردم باشیم.
باشه؟

کوه بیرونی said...

باسلام خانم محترم ورسی

مشعل با(چراکوچی؟) به روز است
به امید اینکه با بذل نظریات سازنده ی خویش مرحم اجاد بکنید در آنان که در این روزها در مقابل کوچی دشمن هزاره ها دست چنجه نر م می کنند.
بدرود

Anonymous said...

سلام معصومه جان
برهنگی را خوب شروع کردی امید که به زودی شاهد رشد تان در این امر بوده و به زودی برهنگی بیشتر تان را شاهد باشیم.
به زودی عزیز دلم

Anonymous said...

حتما نظرات بیندگان را در سایت نما بخوان ببین برهنگی تو چه غوغای کرده
همیشه برهنه باشی و ارغوانی

Anonymous said...

برهنگی هم دنیای داره دوست من اول از سر شروع می شود بعد بیشتر و بیشتر
حالا که بیشتر شما را می بینم
اینبار به سراغ کدامین جوانان مجرد می روی دوست من حتما کامنت بذار تا من هم به شما ملحق شوم.
حضور شما در میان آن همه جوان مجرد باید خیلی دیدنی باشه نه؟
البته با برهنگی بیشتر
خوب از ورسی های بی غیرت بیش از این هم انتظار نمی رود.
همیشه شاد باشی و برهنه
حتی در سرمای زمستان
حتی در گرمای تابستان
همیشه و هر روز با برهنگی تو
در تمام فصول سال
شاد زی دوست من

Anonymous said...

دختر ورسی سلام
از قدیم گفتند که سخن دوست شیرین است گرچه من و تو از هم فاصله زیاد داریم اما باید یک واقعیت را به تو بگویم:
آخر تو دختر ورسی که مهر زشتی به صورتت خورده فکر کردی با یک عینک زدن خوشکل می شوی؟
آخر تو دختر ورسی با برهنه کردن سرت فکر کردی نوربند می شوی؟
آخر تو دختر ورسی تا حالا قیافه ات را در آینه دیده ای؟ دیدی که چقدر زشت و بد نموری؟ برهنگی هم آمدن دارد آخر دوست من برهنگی به تو نمی آید.
بدتر زشت و بدنمور تر می شوی فکر نکنم که با این زشتی که تو داری شوی گیرت بیاید.
نکنه از درد بی شوی در کنار جوانان این ولایت و آن ولایت در به دری؟

Anonymous said...

سلام دوست عزیز وقتی که من این ویب بلاک را دیدم وقعناً خیلی خوشحال شدم از این که من نیز از پسر ورسی هستم و این ویب بلاک نیز به نام دوختری ورسی بود وخیلی از معارت های خوبی به کار گرفته شده بود من نیز دو دانه ویب بلاک دارم اگر خواستی بیبین و لینک شویم با هم تبادل نظر نمایم و نیز من یک ویب بلاک به نام بند امیر تسمیم دارم و وقتی این ویب بلاک را دیدم تصمیم گرفتم که من نیز به نام ورسی جور کنم اگر امکان داشت من هر روز از ساعت 8 صبح تا 8 شب در خط هستم اگر وقت داشتی به ویب بلاگ من نیز سر بزن و این احساس ورسی را که من داشتم و نیز احساسی ورسی بودن خود را ابراز کن