17.6.08

سفرنامه بامیان- بخش سوم











روزی خواهم آمد،
وپیامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ریخت.
وصدا خواهم در داد: ای سبدها تان پر خواب !سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.


ساعت شش صبح است که از خواب می خیزم. هوای تازه صبحگاهی انگار تازه مرا از خواب آلودگی روز قبل بیرون می آورد. هر کاری می کنم اینترنت وصل نمی شود،برای زنگ زدن وپرسیدن از نیما خیلی زود است. با خودم فکر می کنم باید یک فرصتی را بگذارم وبروم برای خودم خرید کنم.
این خوب است که هشت ونیم تا دوازده ظهر درگیر کارگاه هستیم و بعدش آزادیم. هنوز برنامه ای برای رفتن به بند امیر نداریم. بتول هم تا حالا بند امیر را ندیده است.حالم خوب است. خستگی سفر وگرسنگی وبعدش هم اعصاب خورد کنی که نسیم ومارتین بوجود آوردند حسابی دیروز حالم را گرفته بود.
یادم باشد همیشه با گروهی سفر کنم که حداقل یک خانم دبگر هم باشد وحداقل کسی باشد که قبلا با خانم ها مسافرت کرده باشد وبداند که خانم ها هم باید گاهی بروند دستشویی!!!حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را!!!
ساعت از هشت گذشته است که پیاده به سمت تنها اینترنت کلپ بامیان به راه می افتیم. از سر آسیاب که ما هستیم تا محل ورکشاپ که در بازار بامیان است چهل وپنج دقیقه پیاده راه است. تاکسی وموتر نیست واگر هست بسیار گران تمام می شود وبا یک توافق بدون کلام پیاده راه می افتیم. نسیم و آقای صادقی قبل از اینکه ما بیدار شویم رفته اند. راهمان را ازمیان مزارع کچالو وگندم- گیاه مورد علاقه من- انتخاب می کنیم. بامیان شهر –با تعریف معمول ما از شهر- شهر نیست.جایی که هنوز پرنده ها نگریخته اند وصدای موسیقی آب در هر جای آن شنیده می شود.مظاهر شهری ،آدم های شهری در این جا وجود ندارد و هر جای شهر که بروی نگاه صلصال وشاه مامه (بوداها) را روی صورتت احساس می کنی ،آنها ناظران خاموش این شهر زیبا ودوست داشتنی هستند. احساس می کنم آنها را دیده ام ،لزومی برای از نردیک دیدمشان نمی بینم، انگار در همه جا هستند وهمه چیز را می بینند. ساعت نه به محل کارگاه وارد می شویم و گارگاه را نسیم شروع می کند.
در میانه کارگاه چندین نفر دیگر به ما اضافه می شود. اتاق کوچک مملواز آدم های مشتاقی است که امده اند،نوبت من که می رسد و رودر روی حاضران قرار می گیرم ،برخلاف انتظار خودم حسابی دست وپایم را گم می کنم وکمی هم تپق می زنم اما آخر سر به خودم مسلط می شوم و در مورد تجربیات شخصی ام در محیط مجازی می گویم .
خبرنگار پژواک هم با من مصاحبه می کند وبیشتر سوالهایش حول کانون وبلاگ نویسان می گردد.
ظهرغافلگیرمی شویم وبه لطف آقای نطری سر از بهشت!!! در می آوریم. دره قازان، به جرات می توانم بگویم که زیباترین مناظر زندگیم را دراین دره زیبا دیدم. طیف وسیعی از رنگ سبز تمام راه را پوشانیده بود و گاهی تصویر زنی که لباس سرخ وآبی پوشیده بودند وروی سرشان سبدهای بزرگی را حمل می کردند این تصاویر را چند برابر زیبا می کرد- حق دارند این پسران دهاتی عاشق این تصویرشوند- وهمسفرانی که سفر را برایمان به بهترین وجهی خوشایند ودلپذیر کرده بود.
ناهاردر دره دوباره دست پخت خوب خانم آقای نظری رامی خوریم با دوق محلی که زن روستایی از پذیرفتن پولش سرباز زده بود.
وقت برگشتن جف زنگ زد که به بامیان رسیده است ونسیم رفت تا هتل یا مهمانخانه خوبی برایش پیدا کند.
در بامیان انتخاب های زیادی برای هتل ومهمانخانه وجود ندارد.
چند هتل محلی کوچک که شبی دوازده دالر است اما توصیه نمی شود.
روف آف بامیان(بام بامیان) که شبی چهل دالر است وگران ترین ومعروف ترینشان است،روز آخر فهمیدم که هتل سیلک رود(جاده ابریشم) که مالک آن یک خانم جاپانی وشوهر افغانش هست با شبی هشتاد دالر رکورد دارند!
هتل بامیان که هتل دولتی است .
مهمانخانه آقا خان که شبی بیست وپنج دالراست وبه توصیه آقای نظری ،بهترینشان است.
نیما زنگ می زند وتا می گویم : بله !
می گوید: درد! چرا تلفنت را برنمی داری؟
برایش توضیح می دهم که صبح تا ظهر که کارگاه بودم وتلفنم خاموش بوده وظهر هم رفته ایم دره قازان که تلفنم آنتن نداشت!
حتما حسابی نگران شده است ،آرام می شود وحالم را می پرسد و خداحافظی می کند ومن هم کمی استراحت می کنم.
باید یک وقتی را برای خرید اختصاص دهم،به من فروشگاهی به نام جاده ابریشم را پیشنهاد کرده اند. یادم هم باید باشم که قوروت وچپه نمک بخرم.
این روزها به این نتیجه رسیده ام که شدیدا آدم فردگرا وجمع گریزی هستم وحتما از نظر دیگران آدم خودخواه ومغروری به نظر می رسم.این روزها در دنیای دیگری هستم. دنیایی که با دنیای روزمره ام فرسنگ ها فاصله دارد واین برای حال این روزهای من خوب است وخوب است که این روزها کابل نیستم وروزهایم زیر نگاه های سنگین بودا ها می گذرد با آدم های مهربانی که گویی سالهاست می شناسمشان!!!!
شب که برمی گردیم ،برای شام من هستم ،بتول ومهدی که شام را که بتول آماده کرده است می خوریم ومی خوابیم. فکر می کنم تا مدتی خوابم نمی برد ودر تاریکی به سکوت گوش می دهم وبه هیچ فکر می کنم!

4 comments:

رضا said...

خدا کنه که همیشه در سفر باشید تا نوشته های جاندار تحویل ملت بدید و صدالبته همراه با عکسهای بیشتر، یعنی تو این سفر فقط همین چند عکس را گرفتید، عکسها هم که فقط از طبیعت هست، بامیانی ها کجاهستند؟

Anonymous said...

salams can you upload some photos of the workshop. like you did for the frist workshop in kabul. cheers.

بصیر said...

بصیر
گپ وطندار را درباره گناهکارترین این ملت در سایت وطندار بخوانید...

Anonymous said...

آفرین بر شما

از اینکه پویائید بی نهایت خوشوقتم امیدورارم همیشه در راه پیشبرد فرهنگ زیبای افغان و سخنان نغز و رویایی اتان و وحدت با ایرانیان و تاجیک ها پاینده باشید.

دست به دست هم دهیم به مهر
میهن خویش را کنیم آباد

برقچی / سوئد