16.6.08



قبل نوشت: کانون وبلاگ نویسان افغانستان دومین کارگاه وبلاگ نویسی خود را درشهر تاریخی بامیان برگزار کرد! آنچه در پی ودر روزهای آینده در این وبلاگ خواهد آمد توشته های روزانه من پیرامون این سفر است!




سفرنامه بامیان- بخش اول


شراب باید خورد،
ودر جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.

سهراب سپهری- مسافر



ازآن روزی که نسیم زنگ زد وپشت تلفن گفت دارد می رود بامیان برای برگزاری کارگاه وپیش خودش حتما فکر کرده بود من نمی روم- چون جنس لطیف ،پرده نشین هستم و لابد همسرم هم نمی گذاردو....- وقتی سکوت من را شنید پرسید: راستی می خواهی بیایی؟؟؟


چند وقتی است که بدجوری حساب گر شده ام. دیگر آن آدمی که به خاطر دوره های تاتر رو در روی مادر ایستادم وقانعش کردم نیستم. فکر کردم با این همه کاری که دور وبرم ریخته حتی اگرمرخصی هم بدهند باز نمی توانم بروم وممکن است بعدا گندش در بیاید.
بعد از دور روز که مثل فرزند آدم کارهایم را روبراه کردم وخیالم از بابت کارها راحت شد، رفتم وتقاضای مرخصی کردم واین یکتا- رییس هندی ام- که ماه است به خدا ،برگه مرخصی ام را بدون هیچ سوالی امضا کرد ورفت پی کارش!!!!
من هم مثل جت موضوع را به نسیم خبر دادم که من هم هستم!!!!
این شد که من بعد از سال ها آن هیجانی را که آخرین بار در سفر تنگه واشی با بچه های عکاسی تجربه کردم ،به یاد آوردم.
نیما هم قرار است در این شب هایی که من نیستم ،دوستانش را دعوت کند وخلاصه فوتبال ببینند و...
جف هم که یکی از استادهای اینجاست قراراست با ما همسفر شود یک خارجی دیگر که روزنامه نگاراست ومن تا هنوز ندیده ام.
فکر می کنم من تنها لچک به سر این گروه باشم.
نسیم به من پیشنهاد کرده است که یک روز از کارگاه را به نقش جنسیت در دنیای اینتر نت اختصاص بدهم وهنوز به او نگفته ام که تصمیم دارم این کار را نکنم وبه جایش ترجیح می دهم یک بحث راجع به محتوا در وبلاگ نویسی راه بیاندازم!!!!!
باید یک هدیه برای خانمی که مهمانش هستیم ومن را هم می شناسد بخرم. کوله پشتی ام را ببندم و دوربینی را که قرض گرفته ام را هم روبراه نگه دارم.
شب قبل از سفر مهمان دارم. اقای ن را که تازه ازسفر ایران برگشته است ، همراه خانمش خواسته ایم. تا شام را آماده می کنم ومی خوریم ومهمان ها می روند،رمقی برایم باقی نمی ماند.
ساعت چهار صبح ساعت حرکت است. نیما دوربین وآی پاد ولپ تاپم را شارژ می کند. اوبیشتر از من نگران جمع وجور کردن وسایلم هست. غروب زودتر از هرشب به خانه آمده است و دارد دور وبر من می گردد وهوایم را دارد. انگار که دارم سفر دور ودرازی می روم. می داند که این روزها حال وروز خوبی نداشته ام. فکرمی کند این سفر وانجام کاری که دوستش دارم شاید کمی آرامم کند.
کوله پشتی ها هر کدام با دهان های باز یک طرف افتاده اند ومنتظر هستند تا برای رفتن آماده شان کنم.اما من اهمیتی بهشان نمی دهم. به خودم وعده می دهم ،صبح قبل از رفتن!!!
همسفر دیگرمان- مارتین- را نمی شناسم وامیدوارم سفرخوبی را با هم داشته باشیم.
نیما کوله هایم را برایم می بندد ومن همانجا جلوی تلوزیون خوابم می برد.

2 comments:

kourosh said...

Dorood
ziba minevisid. man Kabul da 4 sal pish baraye ye kare fanni va ejraye project bargh oomadam. Kabul va Afghanistan eshgh e parsizabanan hastand. Lahjehe ziba va asil parsi ye dari. Vaghean romantic hast.Kashki ye bar dige mioomadam vazirakbar khan pizza mikhordam va da shahre no ghaz dar resturent sonati. Hatta Sweden ba inhame zibaish baram jazabehe Kabul, Herat;Samarghand; Bokhara; Shiraz ; Isfahan va... ro nadare.

Bedrood

http://barghchi.persianblog.ir

Anonymous said...

سلام
"کمال همنشین درتو اثر کرد وگرنه.."
باید رک بگم که هر چند نثر سفرنامه کلیشه ای بود ولی برای شروع بد نبود یعنی قانع کننده بود.و این یک نوید خوبیه برای کسی که ادعا نداره
موفق باشی
"همیشگی"