26.8.19

Aug 26 2019

Most of the time I am so happy that I even cant imagine. I feel I am in my own skin and every thing is the way it should be. Less times I feel down, I think something is wrong with me and I cant be happy at all. These two feeling is continuously following each other, yin and yang!
Maybe this is the life and I should be grateful for both sides. The first one that give me joy and the second one that remind me that nothing is for ever and you have to live at the moment. 
Last weekend I was talking to Elise that I wasn't OK for years and now I feel OK. The physical pain in my shoulder that I knew its psychological is healing. It was like carrying a lift all the time on my shoulder, even when I was sleep at the night. 
I reading like crazy! something that I wanted to make part of my routine and finally I did it. If I can make running and hiking and yoga( workout in General) part of my routine I will be more than happy.

21.8.19

دوباره اینجا خواهم نوشت


یک: آدمی یک جایی میفهمد و گذشت زمان و سن و سال را. برای من اینطور بود که همیشه 19 سال م بود. تا اینکه یک روز که فهمیدم سی و چند ساله ام.

دو: برای آدمی که مینویسد. نوشتن یک عادت نیست. مثل خواب و خوراک، نیاز است. درست است که جایی منتشر نمیکنی اما توی ذهن ات هر لحظه در حال نوشتن و حتی ویرایش هستی.
چرا اینجا دیگر ننوشتم؟ که مجبور شوم جدی تر بنویسم  که نشد.
چند هفته پیش دوباره برگشتم به نوشتن جدی اما نشد. هنوز که هنوز است شنیدن صدای تایپ خودم روی کیبرد گوش نوازترین صداست. چه نوشتن یک شعر باشد و چه یک توییت و چه ثبت یک قرارداد. مخاطب مهم نیست!

سه: بر خلاف روزهای اول که باورم نمیشد کار جدیدم را شروع کرده ام. حالا مثل خانه دومم شده است و دوستش دارم.

چهار: طول میکشد تا دستم به فارسی نوشتن دوباره عادت کند. صبور باش(ی)م !

21.7.19

Hottest weekend in history!

I am reading new book, and its all the time is like meeting a new person. could be boring or !interesting. dumb or intelligent. this book is funny and smart. 

6.3.19

جهان های موازی

با دوستم حرف میزدم و فهمیدم ما از دو جهان موازی حرف میزنیم. در آن فرودگاه کوچک که بعد ماه ها هم را میدیدیم و او منتظرم نبود و بوسه ام را گم کرده بود. از همانجا باید میفهمیدم. مشکل جاده و پرواز و فاصله نیست. ما از دو جهان موازی امدیم.

29.1.18

تکه های روحم را جا می گذارم ...

گفتم روزی که مجبور شوم از کابل بیرون بیایم، آن شهر و آدم هایش را ببوسم و پشت سر بگذارم. چشم هایم را می بندم که نبینم، گوش هایم را میگیرم که نشنوم که همه را پشت سر بگذارم و دیگری شوم... نمیشود...
دوست دانشمندم می گوید: هر زخمی هر چند کوچک، مثلا یک خراش روی پوست جایش تا ابد روی بدنمان می ماند. اگر چه ممکن است به صورت عادی دیده نشود اما برای همیشه آنجاست. زخم های کابل هم همین است تا ابد روی روح ماست اگر چه فکر کنیم از آن گریخته ایم ...

5.8.16

روزها

توی کتابخانه نشسته ام، فردا امتحان میان ترم کابوس ترین درس را دارم و عین خیالم نیست.
دانشگاه مثل دهکده ارواح است. تابستان و روز آخر هفته. اما من همیشه عاشق سکوت در فضای عمومی بوده ام. کتابخانه، خیابان خلوت، پارک کم رفت و آمد، سالن های انتظار بی آدم، کافه های دنج، استخرها و زمین های بازی خالی ...
مثل دو سال پیش کابل، منظره ها را می بلعم، آدم ها را می بلعم، خیره میشوم به مناظری که دوباره نخواهم دید.
کابوس هایم برگشته اند، یکسالی بود که خبری ازشان نبود. فکر میکردم رفته اند اما انگار گوشه ای در ذهنم خودشان را پنهان کرده بودند و چه روزهایی بهتر از این روزها برای یاد آوری.


26.5.16

ما دو نفر دربرابر جهان!

یکی از مباحث داغ این روزهای فمینیست های امریکا پرداخت حقوق مساوی به زن ها و مردها برای وظیفه مشابه است. جدیدترین بحث عمومی هم بازیگر نقش کلر در خانه پوشالی ست که گفته در سیزن بعدی باید دستمزدش مشابه با بازیگر نقش مقابل مرد باشد.
در مصاحبه اخیرش بازیگر نقش کلر به خانم مصاحبه کننده می گوید: نظر سنجی هایی که درباره آخرین فصل این سریال انجام شد نشان داد که حتی نقش کلر از نقش آندروود محبوب تر است، من هم این سرمایه ام را نقد کردم و از تهیه کنندگان سریال دستمزد مشابه خواستم! (سرمایه ام را نقد کرده ام - ادبیات و منطق مردانه)

پ ن: جهان امروزی ما حتی در مدرن ترین و مدعی ترین جامعه اش- امریکا- که مدعی مساوات از هر نوعی ست به شدت مردانه است. علم، هنر، ورزش ، سیاست و کار و حتی زندگی خصوصی و فلسفه اش کاملا مردانه تعریف شده است و استانداردهای موفقیت هم کاملا مردانه است. بخشی از دیدگاه غالب فمینیستی از زنان می خواهد که قوانین بازی را بپذیرند، با همان قوانین بازی کنند و برنده شوند و منطقی هم هست. 
بخش کوچکی- یک اپسیلون- میگویند: من بازی نمی کنم، قوانین بازی ناعادلانه و به نفع دیگری است.
اما به عنوان یک زن با متوسط عمر هشتاد ساله مان- در خوشبین ترین حالت- در برابر تاریخ و تجربه چند هزارساله مردانه ای ایستاده ایم که همه فاکتورهای قدرت از خانواده تا مذهب و سیاست را داراست...

پ ن۲: عنوان نوشته بخشی از دیالوگ همین مجموعه تلوزیونی ست.