۱۹.۵.۹۹

۴ جلسه یا عمر بر باد رفته!

 داشتم سرچ می کردم چقدر زمان لازم است تا بفهمیم کسی اماده شروع یک رابطه دوام دار با ماست. یعنی طی چند جلسه می توانیم تشخیص بدهیم این آدمی که تا دیروز در زندگی ما وجود نداشته امکان! اینکه بتوانیم روی او به عنوان پاتنر بلند مدت  سرمایه گذاری کنیم وجود دارد؟ 

قبلا فکر می کردم به هر آدمی باید ۳- ۶ ماه فرصت داد، کاشف به عمل آمد، ۴ جلسه! در جلسه چهارم شما می توانید تصمیم بگیرید که میخواهید به این آدم و خودتان فرصت بدهید که به رابطه ای دوام دار فکر کنید یا نه! و بعد از آن ۶ ماه تا تصمیم قطعی بگیرید که واقعا این آدم، آدم شماست!

حقیقتا پشمام! من خیلی دیر به این نقطه رسیدم. ماه ها و سالهای عمرم را پای آدم هایی گذاشتم که در جلسه چهارم می دانستم که لنگه هم نیستیم، اما با لج بازی می خواستم ثابت کنم چیزی از این رابطه ها بیرون می آید. 


پ ن: منبع قطعی ندارم، چند کتاب و مقاله های متعدد خواندم تا به این عدد رسیدم! 

۱۶.۵.۹۹

با دستانی شبیه او

امروز توی بالکن نشسته بودم، یک استراحت کوتاه تا برگردم پشت میز نان خوری که دفتر کارم شده است. 
پاهایم را تکیه دادم به میز کوتاه بالکن تا راحت تر لم بدهم. دستم رفت روی زانوهایم، به دستم نگاه کردم. انگار دست مامان را نگاه می کنم. 
من هیچ شبیه مامان نیستم، هیچ کدام از ما دخترها شبیه مامان نیستیم (به بابا رفته ایم) آنقدر که ملت فکر میکردند دخترش نیستم. اما دست هام این روزها خیلی شبیه دست های مامان ست... همین!

مامان گفت پیر شدی، عروسی کن!
گفتم چرا مامان؟
 گفت عروسی کن اولاد دار شوی. 
گفتم مامان تو نه اولاد داری، بدردت خوردیم؟ خوشحال ت کردیم؟ فکر نمی کنم. 
خندید و گفت: چرا که نه! خوب که هستید. 
و غمی توی چشم هایش دوید. 

ظالمانه بود حرفم، الان می فهمم که ظالمانه بود. اما مامان ...

۱۲.۵.۹۹

خودت باش و بگذار خودم باشم

گاهی روزمرگی آنقدر ملال آور یا سخت است که فکر میکنی، کاش دکمه رو به جلو داشتم و سرعت زندگی را زیاد می کردم که از این مرحله بگذرم. 
گاهی اما زندگی به سرعت برق می گذرد و دلت می خواهد دکمه آهسته را بزنی و زمان را کش بیاوری. 
کی بود آخرین باری که فکر کردی من در زمان درست و جای درست ایستاده ام و از زنده بودن ت، از زندگی و از روزها و شب هایت لذت بردی. کی بود؟

۹.۵.۹۹

آن لحظه

بعد هزار سال مسیج داد که ببینیم. کلماتی که استفاده کرده بود چیزی بود که وقتی توی رابطه بودیم عطش شنیدنش را داشتم، می گویم عطش، نه تشنه! 
آما آن مسیج در شرایط جدید، تهوع آور بود. همان لحظه به خودم گفتم: تمام شد! بالاخره پرونده اش بسته شد. 
بعدتر فکر کردم که میتوانم آن لحظه را پیدا کنم که آدمم برایم تمام شده. همه آدم هایی که تمام شدند. 
بعضی در ظاهر تمام شده بودند و در ذهن من ادامه داشتند و بعضی تمام شده بودند اما بنا به دلایلی در زندگیم بودند. 
نمی دانم این خاصیت من است یا برای شما هم آن لحظه تمام شدن در ذهن تان اتفاق می افتد!


پ ن: #خاطره

۷.۵.۹۹

فمینیست مغلوب

رفته بودم روی منبر فمینیستی، از آنهایی که معمولا مردهای مخاطب را خلع سلاح می کند و یک لذت لحظه ای می دهد از حس انتقام! 
چرا؟ چون گفته بود ما مساوی هستیم! 
نوبت من بود که بروم سر منبر که هیچ وقت زن ها در هیچ جای تاریخ مساوی!!! نبوده اند و ضعیف ترین مردها هم حتی در موضع قدرت!!! هستند. 
داشتم به سخنرانی ام را با ذکر مثال ادامه می دادم  و در یک قدمی نتیجه گیری و پیروزی که گفت: صبر کن!
من اهمیتی نمی دهم که درباره کدام مردها حرف می زنی، من اینجا نشسته ام و می گویم تو با من مساوی هستی، من میخواهم که تو با من مساوی باشی! چرا من باید تاوان همه مردهای گذشته را بدهم!؟

قشنگ تر از آن نمی شد خلع سلاح شوم!


پ ن: بابا پرسید از فلانی خبر داری؟ خوب است؟ 
دلم گرفت، مدت زیادی (آنقدر زیاد که خجالت می کشم بنویسم) بود که باهاش حرف نزده بودم، حتما همینطوری از بقیه سراغ من را گرفته بود، می دانم که گرفته بود. بدم آمد از خودم. بد بودم. کاش بیشتر باهاش حرف بزنم. هنوز تنها قهرمان من ست این مرد! 
کاش عمرمان کفاف بدهد ببرمش این شهر را نشانش بدهم، یک جایی کنار آن دریاچه کوچک زیر یک درخت و روی یکی از نیمکت ها بنشینیم و قصه کنیم، جبران همه با هم بودن هایی که از دستمان رفت. کاش بشود ...

۵.۵.۹۹

زنی با موهای گوجه ای در بالکن طبقه بیست و پنجم

آمده ام توی بالکن نشسته ام و فایل م را باز کرده ام تا شاید کارم پیش برود. 
اما بارانی که ساعت ۶ پیش بینی کرده بودند الان که هشت و نیم است دارد سر و کله اش پیدا می شود. امید واهی ست که شاید آنقدر شدید نباشد و بتوانم قسمت سقف دار بالکن به زندگیم ادامه بدهم اما انگار سخت در اشتباهم ... 
دلم معاشرت می خواهد ... دلم معاشرت میخواهد ... دلم معاشرت می خواهد ....


چند روز بعد: 
کل آخر هفته به معاشرت با کیفیت گذشت. ف را دیدم و در گرمای آفتاب قدم زدیم و حرف زدیم و حالمان خوب شد!
بعد تقریبا یک سال تاخیر (شیم آن می) اوه را دیدم و معاشرت اول و معاشرت دوم و فکر میکنم دوستان خوبی بشویم. واقعیت اینجا بود که ۹۹ درصد فکر میکردم ربطی به هم نداریم و وقتی دیدیم، متوجه شدم که کاملا اشتباه قضاوت کرده بودم و البته هنوز برای نتیجه گیری زود است. با رسم شکل برایم توضیح داد که اگر با کسی دوست می شویم و به هر دلیلی ادامه نمی دهیم، انسانی ست که دلیلش را به طرف بگوییم و مثل بز سرمان را نندازیم پایین و برویم (من).


فایل م از چند روز پیش تکان نخورده و پیش نرفته، ترسم این است که این اطلاعات جدید روند کار را به طرف دیگری ببرد (که خب فقط طول پروژه را طولانی می کند) یا کلا متوقف اش کند( که بعید است اما اگر بشود کار چندین ماهه را باید بریزم دور) 

۳.۵.۹۹

مرخصی اجباری

مرخصی هایم انبار شد، تا همین چند ماه پیش حتی نمی توانستم فکر مرخصی رفتن داشته باشم. بس که کار بود و کار!
بعدتر که کرونا آمد و سفرها کنسل شد. 
می دانستم یک انرژی منفی دارد روی هم انبار می شود، اما می ترسیدم از مرخصی رفتن. جایی نمی شد رفت (دلم دریا میخواست) و دور نمای داشتن روزها بدون برنامه چندان جالب نبود تا سفیر در جلسه عمومی خواست کسانی که مرخصی نرفته اند حتما بروند و هوایی تازه کنند به خاطر سلامت روانی! 
راست می گفت، می دانستم که حتی اگر استفاده نکنم، بخشی از آن خواهد سوخت و قابل انتقال به سال بعد نخواهد بود. 
به تی ایمیل کردم و گفتم یک هفته می روم مرخصی! گفت اوکی!

خوابیدم، تا دیر وقت بیدار ماندم، راه رفتم، خرید کردم، به گلدان ها رسیدم، فیلم دیدم و خواندم و نوشتم و موسیقی گوش کردم. 
امروز آخرین روز است و به نظرم کوتاه بود و یگانه بود و هیچ کم نداشت!


پ ن: در ادامه فقدان دوست: معاشرت با آدم هایی که اهل تیاترند، اهل موسیقی کلاسیک، اهل نمایشگاه و موزه، اهل بودن در سکوت!