۲۴.۱۰.۹۹

۱۴ ساعت شیفت کاری

 مدرسه که می رفتم امتحان ورزش از ما دراز و نشست می گرفتند و من همیشه آخرهای جدول بودم. مامان هم وقتی با خواهر و برادرها دعوایم می شد و کتک می خوردم، می گفت زورت کم ست و قارت زياد (عصبانیت)

بعد هزار سال و با تصمیمی خود خواسته دو سال پیش شیفت های کاری آخر هفته ۱۴ ساعته و مداوم ایستاده گرفتم. یک طورهایی دلم می خواست قبل از افتادن در چرخه دوباره مشت میز نشینی در سرزمین موعود، یک چیزهایی را تجربه کنم. هیچ وقت حسی را که بعد از ۱۴ ساعت سر پا ایستادن داشتم را فراموش نمی کنم، آن کوچه خلوت سر پایینی که تا به ماشینم برسم. آن سكوت نیمه شب و خنکای نسيم شبانگاهی پایتخت که در گوشم و با صدای خودم می گفت: 

Hey you bastards I'm still here


برگردیم به صداهای دیگران و مهم تر از همه صدام خودمان و دوباره گوش کنیم، همه آن نمی توانی ها را که باور کردیم، درست بودند؟


پ ن: Final Scene of papillon


دختری که می خواست جراح شود

داشتم یک مستند از زندگی پزشکان می دیدم و همزمان خوراک دوست داشتنی بلغورم را می بلعیدم و فکر کردم دختر ۹ ساله ای در من بود که می خواست جراه (همنیطوری نوشته بودم) بشود و زخمی های جنگ را معالجه کند. 

هنوز گاهی به آن دختر فکر می کنم و می گویم چرا جراح؟ و نمی دانم آن اسم از کجا به گوشم خورده بود. هنوز دلم می خواهد جراح بشوم. همانطور که دلم می خواهد تهیه کننده و کارگردان و نویسنده بشوم. همانقدر که دلم می خواهد معلم باشم. همانقدر که دلم می خواهد همه چیز را رها کنم و معماری بخوانم و یا دانشجوی فلسفه بشوم. 

دلم می خواهد هزار بار زندگی کنم و هر بار با تجربه نو، آدم نو باشم. زندگی فرصت یگانه ایست... زندگی فرصت یگانه ای ست ...


۲۱.۱۰.۹۹

هنر انتخاب در ساعت ۴ صبح یکشنبه

 امروز با سارا درباره تفاوت ما و امریکایی ها حرف می زدیم و به این نتيجه رسیدیم که انقدر از کودکی در شرایط غیر قابل پیش بینی بزرگ شدیم (مهاجرت و جنگ) که گاهی زندگی قابل پیش بینی اینجا واقعا حوصله مان را سر می برد و دلمان هیجان می خواهد. مثلا برای اغلب امریکایی ها این عادی ست که در یک شغل سال ها بمانند و روزهایشان را تکرار کنند. اما برای من که تقریبا ۱۰ سال کابل زندگی کردم و تقریبا ۵ بار کارم را تغییر دادم، ماندن در یک جا سخت و گاهی غیرممکن ست. 

یکی دیگر از تفاوت ها این ست که ما هنر انتخاب کردن را بلد نیستیم، بس که زندگی همه چیز را به ما تحمیل کرد. مثلا تنها راه جلو رفتن در زندگی درس خواندن بود. بعد هم زبان خواندن و مهاجرت کردن. کار اصلا به انتخاب رشته و شغل نمی کشید. کتاب خوب محدود بود و تقریبا همه مان یک سری کتاب مشترک خواندیم، فیلم مشترک دیدیم، تفریح مشترک کردیم، چون انتخاب های محدودی داشتیم. همه این ها برای ماهایی بود که همان انتخاب های محدود را داشتیم و خیلی ها نداشتند. 

وقتی می آیی در جهان آزاد و کمی جابجا می شوی و متوجه دور و برت می شوی می بینی برای هر چیزی هزار انتخاب داری. کتاب می خواهی بخوانی، تخصصی؟‌ داستان؟ زندگینامه؟  

فیلم می خواهم ببینی، مثلا جنایی و برای همان هم صد تا انتخاب داری. 

حالا همین را بردار و ببر توی کار انتخاب کردن، مدیر هستی؟ خصوصی، دولتی یا غیر انتفاعی؟ سازمان بزرگ، متوسط یا کوچک؟ در آفیس میخواهی کار کنی یا دور کاری کنی؟ قراردادی یا استخدامی؟ 

همین را ببر برای سفر رفتن، ساحل یا جنگل؟ شهر مدرن یا قدیمی؟ هتل یا مهمانخانه یا ویلا؟ سفر جاده ای یا هواپیما؟ 

و ما عادت نداریم به این انتخاب ها، چه بسا اولین گزینه را انتخاب میکنیم و بعدش می بینیم نه دوستش نداشتیم، خیلی وقت ها أنقدر انتخاب ها عجیب و غریب و متفاوت هستند و مسیر زندگی ات را بالکل تغییر می دهند...


پ ن بی ربط: تست کاری توجه به جزییات را زدم و در کمال ناباوری نمره خوبی گرفتم، گاهی آدم خودش را متعجب میکند، گاهی حرف اشتباه دیگری درباره خودت را باور میکنی. 

attention to detail test



۱۶.۱۰.۹۹

کودک شویم

 وقت کودک هستی از وقتی که بیدار میشویم، می دویم، زمین می خوریم، می پریم، چیزهای عجیب و غریب را در دهانمان می گذاریم و امتحان می کنیم. 

هر چه بزرگتر می شویم نسبت به بدن مان، تجربه هامان محافظه کار تر و مراقب تر میشویم. 

درس خواندن و مدرک جمع کردن، رتبه اجتماعی پیدا کردن، نشست و برخاست با آدم های دیگر... همه و همه به جای تبدیل شدن به بال پروازمان تبدیل به چمدان های سنگینی می شوند که با خود حمل می کنیم تا از آنها مراقبت کنیم. 

کی بود آخرين باری که می خواستی لبه جدول خیابان لی لی کنی و با خودت فکر کردی:‌ تو برای این کار زیادی بزرگ هستی؟

کی بود آخرين باری که نگران قضاوت عابرانی بودی که اصلا نمی شناختی و نمی خواستی بشناسی؟

پیر شدن از همانجایی آغاز می شود که مراقب هستی چیز جدیدی امتحان نکنی، امن و قابل پیش بینی بازی کنی، شیرجه نزنی در ناشناخته ها ... پیر شدن جسم هم از اولین چروک شروع نمی شود، از ندویدن، نپریدن، نرفتن آغاز می شود. 



پ ن؛ امروز شکر گزار چی هستم؟ 

پریدن ها و نرسیدن هایم، زخم ها و گریه ها که مرا از آنچه ارزو می کردم و بواقع از آن من نبود دور کرد، نه شنیدن ها و نه گفتن هایم، پریدن ها و رسیدن ها...

۱۴.۱۰.۹۹

من برای همه زنان زمین غصه می خورم

 با سارا ایستاده بودم توی یکی از خیابان های دی سی و منتظر بودیم میزی که برای شام رزو کرده بودیم آماده شود. وسط انتظار و لذت بردن از ویوی خیابان یکدفعه سارا ناغافل خبر را داد. 

شاید خودش هم فکر نمی کرد این خبر چقدر حالم را بد کرد. کاش می شد جزییات را بنویسم اینجا اما پای زندگی شخصی آدم های دیگر در بین است. در واقع خبر خیلی شخصی و مربوط به یکی از دوستان مشترک مان بود و هیچ ربطی به من پیدا نمی کرد اما دلم گرفت. 

وقتی پای جنگیدن زن و مرد (زن و شوهر، خواهر وبرادر، دختر و پدر، کارمند و ریس، ...) می آید. همیشه زن ها بازنده اند. به خاطر این نیست که زن ها ضعیف ترند، به خاطر اینکه قوانين جهان به نفع مردهاست و مردها به همان قوانين هم پایبند نیستند. 


۱۲.۱۰.۹۹

رویای امریکایی

 یادم هست وسط یک بحث کلاسی با استاد محبوبم گفتم بین همه کشورهایی که می توانستم برای تحصیل بروم امریکا را انتخاب کردم. پرسید چرا!

دلیل هایی گفتم که الان یادم نیست اما به شوخی گفت: زیادی فیلم هالیوودی دیدی!

کمی حرف ش بهم برخورد اما الان که داشتم این فیلم را می دیدم، که بر اساس زندگینامه واقعی راوی ساخته شده حرف استادم را فهمیدم. 

فیلم یک جور باز تعریف رویای امریکایی ست. توضیح ش برای من که حوصله ام برای توضیح دادن کم ست، سخت ست. 

یک جایی پسرک به مادربزرگش که می گوید تلاش کن و درس بخوان می گوید: چه فایده؟ مامان بهترین توی کلاس ش بوده، الان به کجا رسیده؟

مادربزرگ می گوید: احمق نباش، اگر تلاش کنی ممکن است! یک شانسی برای موفق شدن داشته باشی، اما اگر تلاش نکنی، از همین الان بازنده ای!

فکر کنم حرف استادم هم همین بود، تلاش کردن لزوما ضامن موفق شدن نیست (هالیوود می گوید تلاش کنی ، می رسی) اما اگر تلاش کنی، ممکن ست، برسی!

۱۱.۱۰.۹۹

آخرین روز سال

 آنقدر نوشتن در سوشیال مدیا برایم سخت شده که حد ندارد.

 ما دو تا آدم عاقل تصميم گرفتیم برویم و جلسه را واقعی برگزار کنیم. جالب اینجا بود که او یک سوال شخصی پرسید و پرسش و پاسخ تبديل شد به یک جلسه مشاوره کاری یک مهاجر قدیمی به یک مهاجر جديد. آدم از دو جغرافیای کاملا متفاوت با بکگراند کاری یکسان که آن یکی ده سالی قبل من آمده و همین راهی که من می روم را رفته. حسن ختام خوبی بود برای سال ۲۰۲۰!

تازه که أمده بودم از اسمال تاک (حرف أدن با آدم های غريبه در أسانسور، فروشگاه، کافه ...) بدم می آمد. توی کتم نمی رفت به آدمی که نمی شناسم سلام کنم و درباره هر موضوعی حرف بزنم. سه سال گذشته و من خدای لبخند به غريبه ها و اسمال تاک شده ام. (نه در حد خدا اما خیلی پیشرفت کرده ام)


پ ن: پاراگراف های این نوشته به هم بی ربطند.